هدر خبرنامه عضو شوید

مثلث هنر، عمل و علم (قسمت سوم)| در باب هنر، رویای سوزان و انسان‌هایی که چشم‌انداز تصویر می‌کنند.

می‌خواهم از هنر در مقابل عمل و علم بگویم.

خودم گره‌های ذهنی داشتم که این تفکیک سه‌گانه کمک کرده تا حدی آن گره‌ها را از هم باز کنم.

دلم هم می‌خواهد ابتدای نوشته‌ام را با یکی از نوشته‌های پیشین اینجا آغاز کنم. که هنوز با برخی از گزاره‌هایش هم‌دلم. اگر چه اگر الان قرار بود آن پست را بنویسم، تغییراتی در آن می‌دادم.

به فهم و برداشت خودم، در باب نشانه‌های میان‌مایگی نوشته بودم. یکی از کمک‌هایی که این وبلاگ در آن زمان به من می‌کرد این بود که به افکارم نظم می‌داد. هنوز احساس می‌کنم توشه بزرگی از یافته‌ها و به سامان کشیدن‌هایی دارم که یادگار همان نوشتن‌ها و همان بسط‌ دادن‌هاست.

نشانه آخر این بود (این تکه را از همان نوشته آورده‌ام):

 

رویا نداریم یا چیزی از درون ما را نمی‌سوزاند.

و آخرین نشانه‌ای که در این نوشته می‌خواهم از آن بگویم همین است.

عمده ما رویای بزرگی نداریم و به نظرم این نداشتن رویا، نمودی از میان‌مایگی است. منظورم از رویا اسنپ‌شات نیست (که در این لینک بیشتر می‌توانید درباره‌ اسنپ‌شات بخوانید) منظورم نوعی منبع انرژی همیشگی و متناسب با روحیاتمان است.

اثری است که دوست داریم از ما به جا بماند.

من احساس می‌کنم رویا نداشتن دست در دست میان‌مایگی است. درست مثل کارمندی که در بهترین حالت در حال تیک زدن یک چک لیست است. کسی به او ایرادی نمی‌گیرد که کارت مشکل دارد اما همه می‌دانیم که آن کار از جان او بر نمی‌آید. من احساس می‌کنم زندگی بسیاری از ما این شکلی است شاید از بیرون کسی نتواند ایرادی بگیرد. شاید چک لیست مورد انتظار را دانه به دانه تیک زده‌ایم. شاید هم بدانیم شاید هم ندانیم اما ما زندگی نکرده‌ایم و نداشتن رویا به نظرم نشانه‌ای است به این که کنترل‌مان را به زامبی درون سپرده‌ایم و به انسانی میان‌مایه تبدیل شده‌ایم.

***

 

فقط این را اضافه کنم حتی همین لحظه، یعنی بعد از نزدیک به هفت سال که از نوشتن آن مطلب می‌گذرد، نمی‌توانم با قطعیت بگویم که میان‌مایگی یعنی نداشتن رویای سوزان. این گزاره‌ها احتمالاتی است در ذهنم. یعنی اگر رویای سوزان داری و می‌توانی خود را غرق کنی برای رسیدن به آن چیزی که می‌خواهی، احتمالا به همان میزان از میان‌مایگی فاصله داری. پس این‌ها همه روایت شخصی و متر و معیارهای من در زندگی است.

و از شما چه پنهان. اگر از من بپرسید که رویای سوزان تو چیست؟ پاسخ روشنی ندارم. پس این صحبت‌ها را  بیشتر نوعی پیش‌درآمد بیانگاریم  برای شرح آن چیزی که فهم من از هنر در مثلث هنر، عمل و علم است.

***

برای فهم هنر آن گونه که مینتزبرگ در راس بالای مثلث هنر، عمل و علم قرار داده است نیاز دارد ژرف‌تر بکاویم. چون ممکن است سرسری از آن گذشتن کمک نکند که بفهمیم چه مفهوم نابی در پشت آن نهفته است.

و اگر اولین‌بار است که با این مثلث آشنا می‌شوید، می‌توانید به پست اول این مطلب مراجعه کنید. (+)

ابتدا از واژه‌هایی شروع کنیم که مینتزبرگ و همکارش(Beverly Patwell)  استفاده کرده‌اند تا ما به مفهوم هنرِ مورد نظر مینتزبرگ نزدیک شویم:

به این صفت‌ها دقت کنید:

الهام‌بخش(Inspiring)

نو و تازه (Novel)

پرشور و آتشین(Passionate)

رگه‌های پررنگ حسی دارند. هیجان‌آورند.

حتی نویسنده جایی که از زبان نمادی و استعاری استفاده کرده برای این بخش، از قلب (Heart) استفاده کرده است. در مقابل دست برای عمل و سر برای علم.

اما دلنشینی این تقسیم‌بندی تنها به مثال‌های بالا ختم نمی‌شود.

دقت کنید که استراتژی را در مقابل پروسه (برای بخش عمل) و نتیجه (برای بخش علم) قرار داده است.

استراتژی درباره پیش رفتن در آینده است. پیش‌رفتنی که با حرکات مرسوم (که در نهایت به پروسه تبدیل شده‌اند) تفاوت دارد. با نتیجه و حاصل(Outcome)  تفاوت دارد. عدم قطعیت دارد. و المان شگفتی.

خود استراتژی در نهایت از یک ترکیب خرق‌کننده عادت می‌آید.

تحلیل استراتژیک (Strategic analysis)  به بخش علم و گوشه دیگر مثلث تعلق دارد.

استراتژی به راس هنر تعلق دارد. نشانی از آفرینش و خلق دارد.

المان شگفتی و Surprising بودن از نشانه‌های یک استراتژی خوب است. اگر اشتباه نکنم مشابه این صحبت را هم ریچارد روملت در کتاب استراتژی خوب استراتژی بد می‌زند.

***

انسان‌هایی که در راس هنر قرار می‌گیرند یا بیشتر به این راس نزدیک‌اند: شهودی‌اند (Intuitive)، بینش(Insight)  نوآور دارند. ترکیب می‌کنند در مقابل تجزیه. تجزیه و تحلیل و Analysis به دسته علم مرتبط می‌شود.

این انسان‌ها به جای آن که مرتب  (Organize) و دسته‌بندی کنند که از صفات انسان‌های متعلق به گوشه علم است، تصویر می‌کنند. چشم‌انداز می‌کشند.

به واژه‌های Vision و Visualize کردن دقت کنیم. به تصویر. به تصور (Imagine) کردن.

چشم‌انداز یا همان Visionای که اگر صفتی بخواهیم به آن نسبت دهیم و اگر چه که در ادبیات مینتزبرگ نیامده اما می‌توان حدس زد که رویایی باشد.

رویایی سوزان که سوخت کارآفرین می‌شود.

سوخت هنرمند می‌شود، سوخت نویسنده می‌شود، سوخت خالقان اثر می‌گردد.

سوخت هر آن که به دنبال خلق است و می‌خواهد به تعبیر پیتر تیل صفر را به یک برساند.

دوباره به جدول برگردیم و به سطر افعال توجه کنیم. Seeing (دیدن) برای این افراد است. Doing برای گوشه عمل و Thinking برای گوشه علم.

خلق(creation)  می‌دانیم که با تولید (Production) تفاوت دارد.

خلقی که دیگر به پروسه منجر شود یعنی از یک به n.

خود خلق یعنی از صفر به یک.

***

دوست داشتم با چند سوال این نوشته را به پایان برسانم:

 

سوال: آیا این نوشته می‌خواهد بگوید که خوب است همه متعلق به گوشه هنر باشیم؟

نه. بیشتر توصیفی است. خود مینتزبرگ در جایی از کتاب Simply managing به این اشاره می‌کند که اگر مدیری که وجه هنر در آن غالب است و insightful و بابینش است به صورت افراطی به این گوشه تمایل پیدا کند و از وجوه دیگر غفلت کند تبدیل به یک مدیر Narcissistic یا خودشیفته بدل خواهد شد. شاید در برخی از سازمان‌هایی که حول یک نفر می‌گردند و یک بنیان‌گذار غالب دارند این پدیده را تجربه کرده باشید.

نکته بعدی این است که افرادی که به گوشه هنر تعلق دارند به دنبال تازگی و نو بودن هستند. این سبب می‌شود که از انجام کارهای تکراری خسته بشوند. در حالی که به نظر می‌رسد برای آن که بتوانی ارزش ماندگار در بسیار از مشاغل بسازی نیاز دارد که خاک صحنه بخوری و از تکرار خسته نشوی.

در نهایت استارتاپ‌هایی که به سازمان‌های بزرگ و درهم‌پیچیده تبدیل می‌شوند بسیاری از این نوآوری‌ها را باید به پروسه تبدیل کرده باشند تا بتوانند قابل‌اطمینان باشند و بشود روی محصول و قولشان حساب باز کرد.

همین است که اگر فردی فقط به گوشه هنر تعلق داشته باشد احتمالا نمی‌تواند کارآفرین موفقی شود چون زود خسته می‌شود. پایدار و Persistent نیست. در کتاب Understanding Michael Porter هم یکی از تست‌های استراتژی این است که استراتژی پایدار باشد یا  شرکت‌ها انتخاب‌هایی داشته باشند  که بتوان برای دهه‌ها بر آن انتخاب‌ها ایستاد.

 

سوال: این که استایل ما به کدام یک از این گوشه‌ها نزدیک است اکتسابی است یا ذاتی همان دوگانه معروف Nature vs. Nurture؟

نکته اولی که خوب است مدنظرمان باشد این است که این مثلث یک مدل است. یک نظریه علمی نیست. احتمالا چون با شواهد زیادی در زندگی شخصی من همراه بوده که این همه به من نشسته است. این را از این جهت می‌گویم که این مثلث اسارت برایمان نیاورد. چون مثلا به گوشه هنر خودمان را نزدیک‌تر می‌بینیم احساس کنیم از پس خیلی از کارها بر نمی‌آییم.

خوب است یادمان باشد که این گونه Organize‌کردن و تجزیه کردن (تجزیه استایل و ترجیحات آدمی به سه دسته هنر، عمل و علم خود از ذهنی میاید که احتمالا به علم گرایش داشته) در دنیای واقعی انقدر تروتمیز نمی‌توان انسان‌ها را تفکیک داد. به نظرم بسیاری از انسان‌هایی که کارآفرین می‌دانیمشان جدا از هنر، عمل هم درون ایشان بسیار پررنگ است و البته رگه‌هایی هم از علم خواهند داشت وگرنه آنقدر Disorganized و بی‌نظم می‌شوند که کار بزرگ نمی‌توانند خلق کنند.

با گفتن همه این‌ها به این نقطه می‌رسیم که احتمالا تعیین ذاتی و اکتسابی بودن این استایل‌ها با فرض این که تفکیک درستیند کار یک همچین متنی نیست. پاسخ شهودی مرا هم بخواهید ۷۰ به ۳۰ به سمت ذاتی بودن گرایش دارم. این را هم بگویم که بعضی از کارها مثل مدیریت از هر سه گوشه می‌طلبند. مثلا اگر هنر و علم در من پررنگ باشد، دنیای مدیریت به ترجیحات من اهمیت صد در صدی نمی‌دهد و بخشی از دلمشغولی‌ها و صرف وقت‌هایم از این جلسه به آن جلسه رفتن یا مشغول بودن به کارهای تکراری است که البته با دقت خوب است آن‌ها را انجام داد.

سوال: چه نکات دیگری به ذهن می‌رسد که خوب است در انتهای این نوشته به آن پرداخته باشیم؟

یکی دیگر از وجوهی که برای خود من پررنگ شد و دوست داشتم با شما به اشتراک بگذارم این است که ما انسان‌ها وقتی می‌بینیم ترجیحات و استایلی درمان پررنگ‌تر است می‌توانیم از انسان‌های توانمند دیگر که استایل‌ متفاوتی با ما دارند کمک بگیریم و مجموعه کامل‌تری شکل بدهیم.

مثلا بنیان‌گذاران اهل تصویر و چشم‌انداز که دائما به دنبال افق‌های جدیدند می‌توانند در کنار خود یک معاونت مالی قوی   (CFO) یا یک معاونت اجرایی قوی (COO) داشته باشند که در گوشه‌های علم و عمل قوی‌ترند. یا این که در حلقه فکری خود از مشاورینی بهره بگیرند که از علم بهره پررنگی می‌برند یا چالش‌ها را خوب درک می‌کنند.

 

صحبت اصلی شاید اینجاست که برای همه ما با استایل‌های متفاوتی که داریم جا برای نقش‌آفرینی وجود دارد و کمک اصلی این چنین مدل‌هایی در خودشناسی و بسط و شرحی مثل نوشته‌ای است که خواندید.

 

بدون نظر.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *